هورمزد | مقالات
    RSS2.0
عناوين
اطلاعاتي موجود نيست
دسته‌هاي مقالات
پربازديدترين مقالات
لينك به اين صفحه



مقالات
آیا تاریخ نگاری مورخین و باستان شناسان معتبر است؟

به سابقه دانش مکتوب که بنگریم متوّجه میشویم ، نخستین اقوام، چینی ها، هندی ها،ایرانی ها و مصریان باستان بیشترین ها را داشته اند.از پوست نویسی و پارچه نویسی تا گل نویسی و سنگ نویسی و در آخر کاغذ نویسی. پوست ها از پوست گیاه گرفته تا پوست جانوران (گرانبها ترین) و پارچه ابریشمی گرفته تا کتانی. کارهای روزمره و تکراری را میشد بر گل نوشت و آن دسته از دانش مکتوب که باید بایگانی شود،باز نگری شود و آموزش داده شود نوشته بر پارچه میبوده یا پوست (هر پوستی که بهتر سپری شدن را تحمل کند). به تخت جمشید و سازه های آن توجه کنیم ، اگر از من بپرسید:

چرا از میان پیکرتراشی های تخت جمشید،مانندشیر،اسب،مرغ عنقا (لوگوی هما-ایران ایر)،بز و مردان (آدمیان)، گاو را سر ستون قرار داده اند ؟ پاسخ من بنا به رفتارم خواهد بود.بدین معنی که،سرم را باید بالا بگیرم ، در راستای ستون که رو به آسمان نشانه رفته است ، چشمم به گاو بیافتد ، صورت فلکی گاو، ثور یا تاوروس. واین بدان معنی است که تعادل بهاری در این صورت فلکیرخ میداده است،محور چرخشی زمین در راستای گاو میبوده. این بنای شکوهمند ،حد اقل چهار هزار و سی صد سال پیش بنا شده است.از شما فرهیختهً گرامی می پرسم، باور دارید که این آقای لئوناردو  وینچی بود که تناسبهای طبیعی را در هندسهً موجودات(ناس) مشاهده کرد ؟ یا پیکر تراشان باستانی مصر و ایران و چین و هند.؟  امکان دارد که پیکر تراش ، بهنگام کار، متوجّه اندازه ها و نسبت ها نشود؟ فقط اروپائی ها این را میدانند؟. حجاری یه نقش رستم گویا ترین مدرک است که ، ایرانیان باستان ، نه تنها اشراف به تناسبهای طبیعی داشتند ، که همهً رمز و رموز ابعاد نقره ای و طلائی را محاسبه کرده بودند (تناسبهای سیمین و زرین). مصری های باستان نیک دریافته بودند که ،مثلّث به ابعاد سه و چهار و پنج ، طبیعی ترین مثلّث است که در همهً نماد های معماریشان متجلی است.تناسب طلائی حاصل نمیشود مگر نخست تناسب سیمین حاصل شود ،بدلیل پیش زمینه و ورود به قضییه.(در بخش ریاضیات محض به موضوعات مقادیر طبیعی و نسبتهای طبیعی و ایضاً ، شمارش طبیعی و دیگر مسائل مهم ریاضی خواهیم پرداخت)

ما میدانیم که ایرانیها نماد توانمندی شان یا فره وشی (پرنده وشی) بوده،یا شیر وشی بوده(به یال و کوپال مردان حجاری شده توجه شود) و یا اسب وش میبودند(به جلیقه ها توجه شود که نمادزین است و ایضاً پسوند نام ها ، گشت اسب،جام اسب!). پس چرا گاو بر راس ستون های راست افراشته بر قرار شده؟ اقوام مصر باستان ماروش بودند، به سرهای لخت و تراشیده توجه شود،به سر پوشی که بر سر مینهادند توجه شود(مار کبری) ، و بودند اقوامی که ملخ وش بودند ، چون ملخ ، جهش را میگزیدند و چون ملخ، تن پوش داشتند و چون ملخ مهاجر بودند و چون ملخ به هر کجا که مواد گندم رنگ (طلا)و گندم گون (خوراکی) بود پر میکشیدند. هیچ میدانید که یکی دیگر از مفاهیم >اِسراً <در گویش عربی ، تخم ملخ و میگو و از این دست است (فرهنگ لاروس) . جهیدن و جهش را بخاطر بسپاریم تا در وقت مناسب بدان بپردازیم.پوشاک،از کلاه گرفته تا تن پوش بگونه ای کارت شناسائی بود،شناساندن پیشه(حرفه)،شناساندن خاندان و قوم و قبیله و از همه والاتر،شناساندن باورها!(در سنگتراشه های تخت جمشید،آنی که رَسن گاو بدست دارد،کلاهی شبیه پستان گاو بر سر دارد!آنی که کلاه بلند قلم مانند به سر دارد،باید که اهل قلم باشد(نویسنده).احتمالاً قوم یا اقوامی میبودند، که سگ وش بودند،بدلیل وابستگی یه کاری(بار کشی)،حفاظتی،شجاعت"سگ آیت،سگایا=سجایا" و ناو بری،ایضاً وفاداری.سگ استان یا سجستان،میتواند مثالی باشد.تنها موجودی که  افتخار همشماری با بنی آدم،تواما،ًدر مقام، بنی بشر،را داشته است (سورهً شگرفِ اصحابِ کَهف"یارانِ غار") .(شاید این داستان تمثیلی را ، سلمان پارسی،با استاد گرامی و سخندانش، در میان گذاشته باشد)،مثالی از سر زمین (استان) سگ وشان.زروان باوران نیز از آن سرزمین بر خواستند.

استحصال کاغذ صنعتی یا به فارسی انبوه زائی(تولید)،در کشور چین دست داد. چینی ها سابقه دانش نوشتاری(مکتوب) را به ده تا پانزده هزار سال پیش میکشانند. وقایع نگاری، چه تاریخی چه اجتماعی و چه نجوم(که لازمه دانش نجوم ،اشراف در ریاضیات است).نیک دریافته بودند که محور چرخشی زمین نیز گردشی در صورت های فلکی دارد و پیمایش هر صورت فلکی حدود دو هزار و سی صد سال سپری شدن را باید. دانش استحصال (فن آوری) کاغذ در دوران ساسانیان از چین ربوده شد و به ایران و منطقه آمد.دو کارگاه کاغذ سازی در اسپهان و سمرقند دایر شد و این فن آوری در قرن دوازدهم-سیزدهم میلادی (ترسائی) از راه اندلس به قاره اروپا راه یافت و اروپائیان از این دوره با نام رونسانس یاد میکنند .! ورود سخت افزار دانش مکتوب ارزان. دانش  مکتوب از کلیساها(که توان مالی بیشتری نسبت به عوام داشتند) بدر شد و مردمی شد. و این بدان معنی است که غربیها هفت صد سال پس از ایرانی ها و مردم تحت لوای ساسانی صاحب دانش مکتوب شدند.ایرانی ها، که میگویم، منطقه ای به وسعت مصر تا چین،یمن تا بخارا،شام تا خور آسان.

این حقیقت ثابت شده است که در هزاره های پیشین،آدمی در یافته بود که،خورشید،یا هور،ویا هوروس(به مصری)،فرا مجموعهاست.پس حکم است که زمین ،همانند دیگر سیارات(ناهید ،بهرام ،کیوان و ....) زیر مجموعه باید باشد.این دروغ بزرگی که کورش از آن نام میبرد،نه اینکه مردمان عادت به دروغ کرده اند، دروغ بزرگ این است که،زمین فرا مجموعه فرض شده است،آنهم توسط کسانی مطرح شده است، ظاهراً فرهیخته.    چرا؟ چون ، پسِ این باور، خود محوری آغاز خواهد شد.اگر ثابت شود که زمین مرکز عالم است،به تبع آن آدمی نیز شامل این قضیّه است. آدم محوری! میتوان اسطوره های آدم نما و هر چه از بنی آدم است ساخت و پرداخت.و اشائه این باور دروغین بزرگ آغاز تنش های بزرگتر بود.

یزدان پاکهمواره حضور داشت ،ولی با این دروغ بزرگ حضورش کمرنگ میشد،تا جائی که با انبیا کشتی بگیرد،نفرین ها را بر آورده کند(تحت فرمان باشد)،از همه ژاژ تر اینکه،آدمیان را مستثنی کند.به یکی عزّت دهد،دیگری را خوار دارد آنهم بی هیچ دلیلی. شاید صرفاً بدلیل قومی! ملخ وشان از آنجائیکه باورشان بر این بود ، بی هیچ زحمتی دامن دوست به چنگ افتد،زحمت را بایستی به گردن نفرین شدگان،بردگان میاندختند.(روز های خاصی دست به سیاه و سپید نمیزنند).وضع قوانین ، عمده ترین کاری بود که بایستی صورت بگیرد.باید و نباید ها.زیبا ترین و نا محسوس ترین زنجیر بردگی، همگی در راستای منافع خود محوران، بویژه اینکه این باید و نباید ها از سوی خداوند باشد.آن خدائی را که دگر اندیشان ساخته وپرداخته بودند، دروغ گویان،دَروَگه گویان،کذّابین. هر گاه دارائی یا ثروۀبیش از آنی شد که به تنهائی نتوانی آن را اداره کنی یا پنهان کنی،برایش ورثۀمیگماری.مالکیت نیک است ولی آیا حدّ دارد یا نه؟ تعریفی دارد یا نه؟ اگر به مقلوب نویسی باور داری، مَ لَ کَ ، میشود نا گفتنی،آنچه که نتوان بزبان یا به کَ لَ مَ در آورد،ولی میتوان آنرا مثال زد ، نشان داد. هوده میگیریم که مالکییت هیچ تعریفی ندارد! ولی صاحب چی ؟ آنرا هم میدانیم از واژه صَ حَ بَ ، دوستی ، صادر میشود. در زبان های دیگر نیز ،داشتن ، تنها مفهوم داشتن را دارد. ولی آدمی چاره اندیش است ، برای اینکه برای داشته هایش حقّی اعمال کند، دست به دامن قانون شد.نه این که از کجا آورده ای ، که آنچه مال من است،مال من،آنچه هم که مال توست چه بهتر که مال من(وضع مالیات ها). اگر این دعوی ها متعادل بود،زندگی حالت تقریباً عادی داشت ،و گر نه ،شورش.   آدم فروشی یا برده داری عاملی بود برای عنوان کردن آزادی و یارهائی. و گر نه این نق هائی که زده میشود ( آزادی،آزادی )، بهانه ایست برای شورش.برای تعدیل کردن (داشته ها)، حقّ <اظهار نظرداشتن ، حقّ <تبلیغاتداشتن،اگر میکرفن دست شماست ،پس من چی؟.داشتنِ حق و همه تنش ها بر سر این گونه ازدارائی است.دیگر دارائی ها را میشود مصادره کرد ، این یکی مصادره اش کمی کار دارد.


ممکن است پرسیده شود،فلان مرد تاریخی هم، قانون داشت. احکام و اصول یا حکم و اصل،مفهومشان قانون نیست.مردان تاریخی یا حکم داشتند یا اصل ویا اصول.ما در ریاضیات نیز اصل داریم و حُکم ولی برگردان حُکم در زبان غربی ها (مثلاً انگلیسی) میشود :لا که به قانون نیز لا میگویند(فقر واژه).اگر کاغذی را مچاله کنی به عربی میشود نَ قَ و اگر همان کاغذ مچاله را راست و ریس (صاف و صوف)کنی میشود،قَ نَ.قانون ،به مفهوم پیراستن و آراستن است(بهبود بخشیدن) و مقلوبش مفهوم مقلوب دارد ،ویراستن و ویرانی(بیماری- نقاهت).راستی مفهوم (آئین)چیست؟ آئین نامه ؟!

ما به قوانین میتوانیم بگوئیم،آئین نامه ها.باید و نباید ها.سخن از واژه و مقلوب شد.یکی دیگر از واژه های عربی که در گویش ما تغییر معنی داده است واژه بَ یَ نَ است.شما هر گاه کسی را به نیابت از خود مامور میکنی با همان اختیارات خود(بَ یَ نَ)ت .آن شخص تو نیستی؛نَ یَ بَ تواست یا نایب. پس مفهوم مبین چه خواهد بود؟ خود یاب یا خود آموز.خودت باید پی به مفاهیم ببری نه اجباراً، که آنقدر محکم و آشکار است ،نیازی به نایب(غیر خودی)نیست،کس دیگری را نیاز نیست به تو تفهیم کند.خود آموز است.همواره خواندنی یه خود آموز. کلام ریاضی همواره مبین است .البته و صد البته در نظر داشته باشیم که هر واژه عربی مقلوب نیست ولی هستند واژه هائی که مقلوبند.البتّه و صد البتّه که باید دانا باشی ،آموزش زبان و تاریخ و آنچه که توان فهم را بالا ببرد.دانش پژوهی + اندیش ورزی=(متّقی)، بنیاد آموزه های قرآن ورجاوند است و نقطه پایانی بر آن نیست.ازبایدهاست.تعریفی از واژهً متقی که مقام معظم رهبری در تلویزیون ارائه دادند.

فریاد لا اله الّا الله هنگامی بر خواست که داشت دروغ بزرگ گسترش مییافت.   نه خورشید محوری، نه زمین(آدم) محوری ،کهخدا محوری،و بیست و سه سال در گیری با قوم خودی (فی ما بَین).و پیدایش بزرگترین و سترگ ترین رساله مکتوب، قران مبین.

روی سخن استاد اعظم،پیام آور کبیر،محمّدبن عبدالله که درود خداوند بر او و خاندانش باد،نه تنها آدمی، که  اِنس و جناست(وجود).اگر احساس میکنی که در این کتاب ورجاوند،باید و نبایدی هست،باید و نباید های بنیادین است،(وجودی) ، مسائلقومی واگذار به سنّتها شده است (حقّ تو است ،که به سنّتهای نیاکانت باز گردی،ق.م.) و سورهً مبارکهًکافرون حجّتی است بر این کلام. و از آنجائی که اقوام، مختلف آفریده شده اند آئین نامه هایشان نیز، باید که مختلف باشد.در آموزشقرآنی می بینی که هر وجودی پرچم خود را داراست.هر تک وجودی مسئول فعلییت خویشتن خویش است.آیا دیده ای که از فعلییتی منع شده باشی؟ حرام،مفهوم خاص خود را داراست.حَ رَ مَ یعنی پوشاندن آنهم از دور یا اطراف (پیاله بپوشان که محتسب آمد) ، پوشاندن از دور و بالا(اطراف و سقف)میشود، کَ فَ رَ ، معرب واژه خوزی کَپَر.تو ای که نقاب بر چهره داری و از شش جهت خود را پوشانده ای را ، گویند که، فلانی کافِر است. حتی اگر مدعی شوی که فلان باور را داری.ربطی به باور ها ندارد.ربط به اصولی دارد ،که به آن پایبندی یا نیستی ،پیمانِ با خود را میشکنی یا نه. هیچ سزا یا جزائی زمینی برای مشرکین ،ملحدین ،منافقین ،محاربین و معاندین و ظالمین در قرآن ورجاوند نمیبینی مگر کافرین.و میدانی حلال چه مفهومی دارد ؟  گوارا .و از شما می پرسم، مَنَعَ بازدارنده تر است ؟ یا حَرَمَ ؟. مفهوم واژهًکافر، بنظر میرسد، باشد"آشکاری را ،پنهان کردن." ولی اگر، کسی ،پنهان را،آشکار نکرد، خواهد بود"مَحرم".چون، بعض احکام ریاضی که ،عکس قضییه، صادق نیست.

بر میگردیم به داستان بسیار اندیشه برانگیزنماد ها.نماد هائی که آدمی با( وش )بودنش، همان ویژگی ها را کوشش میکند داشته باشد.از آرزوهای دیرینه آدمیپیمایش بود.پیمایشی پر شتاب تر از پیاده روی،آسان تر(آسوده تر،امن تر) از پیاده روی.چون مرغ که نمیتوان پرواز کرد.چون ملخ هم نمیتوان پرواز کرد ،ولی میشود جهید. حال اگرماروش باشی،خیلی بی سرو صدا میتوانی بخزی،چه در روی خاک ،چه در درون آب،درخت را عمودی بالا بروی،درون هر سوراخی بخزی و پنهان شوی و آنچه که در توان مار است آرزویش میکنی و اگر شد به تقلید از مار پیمایش ها را به انجام میرسانی ، که یکی از این پیمایش ها ، پیمایش بی سر و صدای آبی است.سفر های محرمانه.راستی مصری های باستان از چه محلی "طلا" استحصال میکردند؟ با کدام سر زمین مراودات محرمانه داشتند؟ و آنقدر مهم ،که ملخ وشان طلا جو را به اندیشه وا داشت؟حسادت تا آنجا که آرزوی مرگ فرعون ونابودی لشگریانش (مامورینش)را داشتند؟؟؟برای پاسخی نزدیکتر به واقعییت نیاز به سفری ذهنی داریم.

نمی خواهیم زیاد دور برویم.همین پنج شش هزار گردش زمین بدور خورشید (سال) کافیست.چینی ها ، هندی ها،ایرانی ها ، مصری ها و کمی آنسو تر مایا ها و ازتک ها ، گاه شماری را نیک در یافته و هر کدام به سبک خویش.فرض میکنیم در هر سال شما شاهد تنها و فقط دو بار خورشید گرفته گی و ماه گرفته گی باشید ، چه فکر میکنید؟ در ضمنی که بنای زاگورات ها و هرم ها و بنای شهر گجرات در هند آغاز شده اند.اگر تا بحال یکبار ماه گرفتگی را شاهد باشید با فرض اینکه باور دارید زمین بر روی شاخ گاو و گاو بر روی لاک پشت و لاک پشت روی اقیانوس (چه سخت اندیش؟) از خودتان نمی پرسید ، این سایهً چیست روی ماه؟ در ضمن میدانید در همان حال خورشید غایب است. خورشید کجاست؟(شاید پشت زمین!). اگر اختیارات و ثروت فرعون را داشتید کسانی را نمی گماردید که سری به پشت زمین بیاندازند؟ به بینند خورشید ،شبها کجا میرود؟ اگر ماموریت نجومی داشته باشی در طی سه تا چهار ماه در سفرهای شمالی و جنوبی (با فرض اینکه قطب نما نداری ولی غروب و طلوع یا شرق و غرب رابا نشان کردن سمت چپ و راست میتوانی شمال و جنوب را نشان کنی) میتوانی پی به زاویه چرخشی زمین نسبت به تابش آفتاب یا محور گردشی زمین ببری و طی یک سفر شرقی-غربی،پی به اختلاف ساعت. ولی اینکه زمین هم مانند دیگر سیارات کروی است را یک سفر دریائی به اثبات میرساند.بومیان سر زمین نیمکره غربی از کجا آمده بودند؟ مصریان باستانی یا مردمان خاور دور یا هر دو؟ از نظر نژادی،ابتدا بساکن دو گونه بیشتر نمی توان انگاشت ،مردمانی که چشمانشان بر یک راستا است و تیغهً میان بینی دارند و مردمانی که چشمان زاویه دار و فاقد تیغهً میان بینی میباشند.رنگ پوست ارتباط با تابش آفتاب دارد.رنگ پوست ربطی به نژاد ندارد.اگر در موی فرعون ،مادّه کوکائین یافت شده،میتوان چنین انگاشت که در طلا های مصری هم نشانی از نیمکرهً غربی باشد؟ توجه داشته باشید که شاید این خبر بگوش کورش بزرگ نیز رسیده باشد که پس از رسیدن به مصر باستان پیش از هر کاری دستور کوتاه کردن راه آبی را میدهد!  شاید افسانهً شاخ گاو و لاک پشت و (اقیانوس)،ساخته و پرداختهً کسانی باشد که رقیبی برایشان نباشد(دروغ بزرگ)!جویندگان طلا غالباً افسانه پردازند.چگونه میشود خورشید را پاس داشت و در عین حال زمین مرکز عالم باشد؟ راستی این دو عالم یا دوکیهان و یا دو (جهان) کدامینند ؟ در ادبیات ما مکرّر سخن از دو عالم است. در ادبیات امروزی سخن از دنیا است ،این دنیا و آن دنیا،هر گاه هم که میپرسی ،نام ببر،میشنوی ،این دنیا و آن دنیا!!!دنیا یعنی چه؟ مفهومش چیست؟ مقلوب شکستهًدین؟، و همیشه دنیا ودین با هم میایند. مانند مقلوب شکستهً نسخ که مفهومی میان خنس و سنخ دارد.اگر مفهومدین، باور باشد پس مفهوم دنیا خواهد بود،( میشود باور کرد و میشود باور نکرد.)

اگرزبان کشوری، گویا نباشد، مردم آن کشور هم، گویا نخواهند بود ، فرایند آن ، سرگردانی ذهنی و دست بگریبانی با اوهام، خواهد بود.

اگر بخواهیم موضوعات علمی را درست و بجا تفکیک کنیم درست ترینش این است که بگوئیم،موضوعاتثابت و موضوعات متحرّکتفکیکی به انگلیسی میشود(دیس کرِت - Discrete) ولی متاسفانه به غلط (گسسته = Disintegrated) ترجمه شده است.مانند غلط ترجمه شدهً (کام بی نا توریال - Combinatorial) که برابر آن بفارسی میشود آمیزه ای یا آمیخته نه ترکیبیّیاتی!.در دانش باستانی هم موضوعات علمی به دو دستهً عمدهً ایستا یا همان اَوِستا وپویا و یا به گویش باستانی زند(زنده، فعّال) تفکیک میشدند.وایندو کیهان یا دو عالم یا دو جهان همان مفهوم زند و اوستا است.ما میدانیم که آوا نگاری در کتابت قرآن مجید(ارج مند) چند ین دهه پس از کتابت آن رخ داده است.این است که نمی شود گفت که تلفّظ (بزبان آوردن) درست، (رّب العالَمَین) است (دو عالم) یا رّب العالَمین،(چند عالم).با نگاهی که به تفاسیر معتبر انداختیم (نویسنده و دوستی از حوزهً علمیّه) دیدیم که چند عالم در درون عالم هستی مستتر شده است (نه شمارش آنها مشخّص است و نه نام های آنان) ،این برای من بدین معنی بود که یک عالم کم آوردیم.درست است که هستی یک است ولی عالم یا کیهان نیست .ملموس است میتوانی یک یک وجود را تعریف کنی.کیهان یا عالم همانیست که غربیها یونیورس گویند،(وجود واحده) که یا ایستا است یا پویا ( استاتیک و دینامیک)، ویژگی عالم هستی دینامیک است پس عالم نا ملموس و نا شناخته ای باید باشد به نام عالم ایستا.از آنجائی که در زبان عربی نه فعل کمکی است نه اسم کمکی ،مانند بودن ویا هستی (هستن!)،اینست که ویژگی کیهان هستی با کیهان یا عالم همراه است.البته این نظر نویسنده است و نیاز به کار شناسی دارد.چه وجه تشابهی میان باورهای ایرانیان (فرهیختگان ایرانی) و قرآن مجید بود کهنخستین هائی بودند قرآن باوری را اشاعه دادند؟ در نخستین صده ها، سخن از اسلام نبود سخن از(محمّدی)بودن بود و سخن از قرآن باوری.دریافت های گوناگون،پدید آورندهً مذاهب گوناگون شدند .هر گروهی پیرو پیشوائی شدند . یکی به تعاریف علمی قرآن ورجاوند پرداخت دیگری به باید و نباید ها و چندی به هر دو.   تا آنجائی که به تعریف هستی،آفرینش ،وجود و عامل آفرینش؛پروردگار(الرحمن) پرداخته میشد ، شاهد جهش های بزرگ علمی هستیم ، ولی از زمانی که باید و نباید ها مدّ نظر قرار گرفت،اختلاف، تنش و در پس آن انحراف از مسائل علمی و بنیادین.    این فرهیختگان نبودند که منحرف شدند ،عامّه ،با پرسشهای بی امان ،پاسخ دهنده را به راه خودبردند.ما میگوئیم ،گفتار نیک، کردار نیک،اندیشهً نیک.این سه فعلییت را نیک وبد کرده ایم از طرفی هم آزادی عمل می طلبیم.چگونه میشود اَعمال را، باید و نباید کرد(نیک و بد) و از طرفی آزادی عمل خواست؟.فَ عَ لَ معرّب واژهً پَ هَ لَ یا پهلیدن ویا پهل وانی است، اجازه میخواهم که از این پس بجایفعلییت واژهً پهلوانی را بکار گیرم.

پهل وانی نه دارائی است نه حقّ،توان است.توان را باید بیش کرد،پهلوانی را که باید پرورید و ورزانید.نمی توانی بگوئی من آزادی پهلوانی می خواهم.خودت نیک و بد کرده ای رفتار را، گفتار را، پس دنبال چه هستی؟ کدام آزادی؟ تو را که به بند نکشیده اند تا بفروشندت؟ اگر بَرده بودی ، در بازار بَرده فروشان بودی ،بله حقّ داشتی بانگ آزادی سر دهی.

بر گردیم به سفر ذهنی.دربار پرشکوه ساسانی(نه بشکوه دربار هخامنشی)،شهروندان مدائن، پارسی گوی،سریانی گوی،عبری گوی، و مقلوب شکستهً عبری،عربی گوی،شاید که یونانی گوی و رومی زبان.از هر چمن گلی. شما چه میپنداری؟ پارسی به لهجه عربی؟یا عربی به لهجهً پارسی؟یا هر دو و یا هر چندین؟!به خط دربار ساسانی توجه کنیم دیگر آن خط باستانی میخی نیست. دگر گونی یه نگارش همواره با دگرگونی یه معانی و مفاهیم همراه است.انگره مینو و سپندا مینو(معرب مینو یا مینوی همان معنی یا معنا است).باوری که در دربار رواج دارد.باور اصطلاحاً مزدائی یا (دوالیسم).سپندا - انگره(خیر و شرّ)که مترادف است با باید و نباید ها ،ابزار حکومت. ضمن سفر ،یادمان باشد که بنا بر پژوهشهای سخن شناسان سازمان معتبر لاروس ،ریشهً مستقیم پارسی است.مشتق از مشتی !؟ پس بقیّه آن چه میشود؟ قیم هز کجا آمده؟ یادم آمد که در کتابهای تاریخی معتبر نوشته اند که واژهً استانبول ، ترکیبی از سه کلمهً(واژهً) ایست،آم،پل، است (من دارم به شهر بر میگردم ، به زبان یونانی ویا رومی،یونانی) ، پاسخی که شهر وندان شهر کنستانتین (کنستانینو- پل) ،به سربازان ترک زبان ماًمور از حراست شهر،پس از سقوط برق آسای شهر(پل)، بدست سربازان سلطان محّمد فاتح (چنان برق آسا، شهروندانی که برای انجام امور هرروزه بامدادان از شهر برون رفته بودند،در برگشت شامگاهی روبرو با ترک زبان ها شدند) میدادند. و چه شد که این جملهً(من برمیگردم شهر یا ایستامپل)،جایگزین شهر- کنستانتین (کنستانتین - پل) یا همانی که به لهجهً عربی میشود ، قسطنطنّیه، شد ، خدا میداند .شاید سلطان محّمد فاتح چنین پنداشت،پلِ کنستانتین نباشد ،هر پلی(شهری)که میخواهد نامیده شود، بشود.چه بهتر،همانی را که همه گان (شهروندان به هنگام برگشت) بزبان میاوردند شود،بشود ایستام پل. حال شما فرض کنید از مدائن عازم ری هستی ودست بر قضا کاروان ،قافله ایست عربی(شاید خوزی) و مامور راه اندازی یه قافله ،با شنیدن آوای مشتی زن (راهزن) ، گوید ، آهای،مسافرین ،<مُشتی "!اَقِم> !(بر خیز که آوای مشتی زن بگوش رسید)،ولی مختصر و مفید.شاید شما برایتان پیش آمده باشد که از شهری به شهر دیگری با هواپیمای استیجاری، پرواز کرده باشید که میهمانداران آن نیز استیجاری باشند ، از کشور همسایه مانند روسیّه، مکالمهً شما با میهماندار روسی تنها ایما و اشاره و در غایت رد و بدل کردن یکی یا دو تا کلمهً ایرانی و روسی است!مشابهً این چنین سفری در عهد باستان نیز قابل تصور است.       تلفظق پس از ش مشگل است ولی س آسان تر ،<مُستقیم>.داوری با خواننده. آنجا رسیدیم که دوالیسم در در بار ساسانیان ومونوایسم دربیرون دربار، مانویان ومزدکیان ، زروانیسم ،همان( سپری شدن ) باوری. یک یک شمار باوری. باور فرهیختگان،ریاضیدانان و نظریه پردازان. به ما آموخته اند ، فضا- زمان از آموزش های آقای آلبرت آین اشتاین است،نظریهًنسبییت نیز، هم   .شما می پذیرید؟ تنها آقای اسحق نیوتن پی به افتادن سیب برد.    شما می پذیرید؟ بر خلاف دیگر ریاضیدانان و ریاضی کلامان،نخست حکم کرد و سپس به تعاریف و بررسی پرداخت.هر عملی را عکس العملی است مخالف و هم ارز.! بدون پرداختن به عامل یا عوامل گرانش،مقدار آنرا بدست داد و آنهم این گونه، مقدار آن برابر است با عکس مربعات فاصله! بقول آقای ماکس ول،این دو جرم چگونه تشخیص میدهند،به همانجائی رسیده اند که باید گرانش اعمال شود و آقای آلبرت راه حلّی یافت ، تفکیک کردن نسبییت به ،همه گانی و ویژه!(جنراال-اسپشال). شما را راضی میکند؟

سورهً مبارکهً اصحاب کهف عین تعریف نسبییت است، با این فرق که تفکیک استاد اعظم درست ترین در دانش فیزیک است،دینامیک و استاتیک.آنجائی که متوجّه سیصد سال سپری شدن میشوند بخش دینامیک(زند) نسبییت است و آنجائی که پولشان ،ارزو ارزش آنروزی را ندارد(روزی که از خواب ،بیدار شدند)، موضوع، نسبییت استاتیک است(اوستا).شما چه فکر میکنی؟ شاًن نزول سوره چه مطلب عمدهً دیگری میتواند باشد؟.نکتهً ظریفی که از این سورهً محکم بچشم میاید،شمارش آدمی و سگ تواًم،و این بدان معنی است ،هر دو گونهً وجود، از گروه "بنی بشر" هستند.       مرغ در پرواز میداند که اگر بال بال نزند ساقط خواهد شد.چه طور شد آدمیان با آن سابقهً دانش پژوهی نفهمیدند گرانش چیست؟ به یکی از ابیات غزلی از عارف(فرهیخته)بزرگ حضرتجامی می پردازیم (اواسط قرن ششم تا اواسط قرن هفتم هجری).

رفت تا سرا پردهً اتابک سعد        تیز رو تر از سیربرق ازرعد.  مفهوم چیست؟جز اینکه میدانستند نور و صوت بسته های حرکتی هستند و سرعت نوربیش از سرعت صوت است؟ولی بدلیل نداشتن ابزار اندازه گیری یه موافق(کرونو متر)،اندازه گیری نشده بود.خوب، این داستانهای علمی- آموزشی، که ما میخوانیم و میشنویم تا کجا به حقیقت نزدیک است؟ غالباً جویندگان طلا،افسانه پردازند.    نه تنها موضوعاتی چون،زروان(فرا تر از زمان نجومی مانند ساعت و ثانیه که فقط طلوع و غروب ، فصول و سنوات مطرح باشند،چرخش و گردش زمین)،نور و حرکت  بگونهً مباحث بنیادین مطرح بودند،بدنبال عامل و عوامل، پرسش هائی را پیش کشیده بودند و این مباحث را نمی توان سر سری انگاشت.چنین تصوری که در عهد باستان فقط و تنها داستان گوئی و داستان نگاری عمده ترین مسائل بودند،ساده انگاری است.به ما آموخته اند که مهم ترین نوشته هائی چون  ، کلیله و دمنه ها وشاهان نامه ها استند، که نه تنها شاهنامهً گرانقدر فردوسی که همهً شاهان نامه ها ! حکیم بزرگ خود میفرماید "عجم زنده کردم بدین پارسی" انگیزهً زنده کردن گویش،والاتر از وقایع نگاری میبود!.     واژهً عجم هم از واژه هائی است که باید بدان پرداخت.    "ع ج م" ، شما چه نظری دارید؟.

تعریف بَرده:

چنان آدمی،کهتو مسئول غذا و مکانش باشی،امّا،با این شرط و قرار؛تو مزد ش را معّین کنی،او ماًمور باشد و تو،آمر.بعض از ساده اندیشان قرآن خوان،چنین پنداشته اند،برده داری در مکتب محّمدی بلا مانع است.ای ساده انگار،شرح وضع موجود،دال برپذیرفتنوضع است؟.میگویند،در عهد باستان،سر دمداران مدیریتی یه ایران زمین،معتقد به "اختلاف طبقاتی"بودند.اولاً خداوند،اقوام را مختلف آفرید،اگر حتیّ آن قوم،شامل طبقه ای هم بوده.ثانیاً،اگر هر پیشه و هنر و تخصصی،گردش خانوادگی و خاندانی داشته است(دیگری سر از رمز کار در نیاورد)،مختلف بودنشان،به مدیران ربطی داشت؟.این خانواده و خاندانها بودند که،تصمیم به جدائی حرفه ای داشتند؟یا مد یران و امپراتوران وادارشان میکردند؟؟.جوش کسی را در آوردن،با چشم کسی را در آوردن مختلف است،بویژه اینکه آنماًمور،اختلاف(اختلال) شنوائی داشته باشد(جوش کسی را در آوردن،مترادف است با کسی را وادار به کاری کردن.)و توآمرباشی.فرق عهد باستان و امروز،در این است،بجای اینکه کار فرما مزد را معّین کند،کارمند(ماًمور)،مزد را معّین میکند.پایان بردگی.شرط لازم و کافی،برای داشتن محیطی برده پرور،آشتی گون بودن محیط است.شورش و سرپیچی از اوامر،محلی از ِاعراب ندارد. همان دستوری را که سرکردگان کلیسای قرون وسطی تحمیل میکردند؛اگر سیلی خوردی،سوی دیگر چهره را تقدیم کن.واضح است،که سیلی را، زیر دست میخورد.تبلیغ آشتی گرائی را،برده کشان میکنند،نه بردگان.میدانی،آشتی گرا،به دیگر زبانها،چه میشود؟.همهً تاریخ را ورق بزنید.جنگ ها،انقلاب ها،شورش ها،اعتصاب ها و..... سر دستمزد و دارائی بوده است.از داشتن پول تا داشتنِ مثلاً آزادی،تا داشتن باورها.داشتن حق و حقوق.


نظرات شما:


هيچ نظري ثبت نشده است

ثبت نظر:




بالا

© Hurmazd.ir

Site by Behsaz